lOvelY Life

فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و گفت:خدایا میخواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه میخواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.فرشته گفت:تا بازگردم بالهایم را اینجا میسپارم،این بالها در زمین چندان به کار نمی آیند.

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت:بالهایت را به امانت نگاه می دارم،اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمین من دامن گیر است.

فرشته گفت:بازمیگردم،حتما بازمیگردم.این قولی است که فرشته ای به خدا میدهد.

فرشته به زمین آمد واز دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد.او هر که را که می دید به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت برنمی گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد،نه بالش را ونه قولش را.

فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

                                              "عرفان نظرآهاری"    44005-bigthumbnail.jpg

نوشته شده در دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:,ساعت 1:34 توسط LiDa jOon| |

بیش از اینها،آه،آری

 

بیش از اینها می توان خاموش ماند

 

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان،ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ بر قالی

در خطی موهوم بر دیوار

می توان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پر هیاهو ترک می گوید

 

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده،اما کور،اما کر

 

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب،سخت بیگانه

"دوست می دارم"

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمّای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده،آری پنج یا شش حرف

 

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده،در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکّه ای ناچیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

 

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم ترا در پیلهء قهرش

دکمه ء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خوشکید

 

می توان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

می توان در قاب خالی ماندهء یک روز

نقش یک محکوم،یا مغلوب،یا مصلوب را آویخت

می توان با صورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند

 

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابه لای تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرزهء دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت:

"آه،من بسیار خوشبختم"

                                                             "از فروغ فرّخ زاد"

 

                                    

 

 

نوشته شده در دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:,ساعت 1:34 توسط LiDa jOon| |


Power By: LoxBlog.Com